سيد محمد باقر برقعى
3749
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
كتاب مرا ز جمله جهان يارى اختيار آمد * كه هرگزم به دل از صحبتش ملالى نيست هرآنچه خواهم از وى هماره پرسم ، ليك * به هيچگاه مر او را ز من سؤالى نيست هرآن زمان كه مرا ميل صحبتش باشد * بههيچوجه وِرا غمزه و دلالى نيست بقا نباشد عهد و وفاى ياران را * وفا و عهد ورا هيچگه زوالى نيست چنين رفيق كجا در جهان به دست آيد * كه هرگزش طمع منصبى و مالى نيست اگرچه از همهكس بيشتر سخن گويد * وليك در سخنش هيچ قيل و قالى نيست هزار مسأله آموزدم ز نيك و ز بد * وليك هيچ زمان با مَنَش وصالى نيست به روز و شب نظر از روى او نگيرم باز * كه خوشتر از وى ، در ديدهام جمالى نيست سواد ديدهء من شد مگر سياهى او * كه هرگزش ز دو چشمم من انفصالى نيست دامان مادر كودك هرآنچه دارد از آغوش مادر است * گر زشتخوى باشد و گر نيكمحضر است خوبى كه از نخست كسى را به سر نشست * او را هماره تا به دم مرگ بر سر است در دفتر معلّم و آموزگار نيست * آن تربيت كه زادهء دامان مادر است رفتار مادر از پى سرمشق كودكان * بهتر ز هر كتاب و ز هرگونه دفتر است خرّم تنى كه مادر دانايش از نخست * زى شاهراه دولت و اقبال رهبر است خوشبخت آنكه مادر دانا به روز و شب * چونان فرشته بر سر او سايهگستر است زن چون عفيف باشد و دانا و نيكخوى * در تيرگى جهل چو تابنده اختر است فرزند خوب مادر نادان نپرورد * اين نكته نزد مردم دانا مقرّر است در دست مادران خردمند باهنر * خوشبختى و سعادت ابناى كشور است آرزوى آدمى يا رب ز چيست كادمى اندر زمان عمر * هرگز نگشته است به يك حال پاىبست صد جهد مىكند كه به يك آرزو رسد * و آنگه ملول گردد از آن چون فتد به دست همواره آرزو كند آن چيزها كه نيست * پيوسته مىگريزد از آن چيزها كه هست بيچاره آدمى ز حقيقت كند فرار * تا در پناه وهم و خيال آورد نشست